سيد محمد باقر برقعى
246
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
تو از تبار نسيمى ! به دشت خواب و خيالم ، گل يگانه تويى * كران اين شب سرشار و بىكرانه تويى چو مه كه نور فشاند و چنين ، به مهتابى * فرافكنده به جان شور عاشقانه تويى تو از تبار نسيمى ، من از سلالهء برگ * به لرزه آمدنم را چنين بهانه تويى ميان خواب و حقيقت هميشه فاصلهايست * يكى نموده به ذهن من اين دوگانه تويى تو آمده ز فراسوى دور رؤياها * كنون نشسته چو شاهى به صدر خانه تويى ميان ما چه چمنزار سبز دلخواهيست * رطوبت چمن و سبز جاودانه تويى ملول و خسته ز افسانههاى دور بهشت * بهشت باور دلها در اين ميانه تويى شب از نوازش عشق و ترانه لبريز است * بيا كه جادوى اين جذبهء شبانه تويى غم شبهاى تهى ! آسمان روشن و دور ، چشم شب همچو بلور ، سبزهها غرق به نور . من و احساس پريشانى و غم ، غم شيرين محبّت ، غم عشق ، غم شبهاى تهى . غم روزى كه گذشت ، بىتو دردآور و آلوده و پوچ . غم دورى ز تو و آن نگه نرم و لطيف ، كه پيامى دارد ز جهانى همه شعر و همه شور ، ز افقهاى دور ، و لبالب ز مى روشن نور .